محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4431
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ببرند . » گفت : « چنين مىكنم . » گويد : آنگاه براى حارث بن سريج از او امان خواستند كه براى وى چنين نوشت : « اما بعد ، ما براى خداى خشم آورديم كه حدود وى معوق مانده بود و بندگان وى به محنت افتاده بودند ، خونها به ناروا ريخته مىشد و اموال به ناحق گرفته مىشد ، خواستيم در اين امت به كتاب خدا جل و عز و سنت پيمبر وى صلى الله عليه و سلم عمل كنيم كه نيرويى جز به وسيلهء خدا نيست و اين را از خويشتن به تو وانمودهايم تو و كسانى كه با تواند امان ما را بپذيريد كه برادران و ياران ماييد . به عبد الله بن عمر بن - عبد العزيز نوشتم كه هر چه از اموال و فرزندان شما گرفته پس دهد . » گويد : آن دو كس به كوفه رفتند و به نزد ابن عمر وارد شدند ، خالد بن - زياد گفت : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، چرا عاملان خويش را به روش پدرت وا نمىدارى ؟ » گفت : « مگر روش عمر آشكار و معلوم نيست ؟ » گفت : « وقتى بدان كار نكنند كسان را از آن چه سود ؟ » گويد : پس از آن به مرو رفتند و نامهء يزيد را به نصر دادند كه هر چه را از آنها گرفته بود و به دست توانست آورد ، پس داد . آنگاه پيش حارث رفتند و مقاتل ابن حيان و ياران وى را كه نصر پيش حارثشان فرستاده بود بديدند . گويد : و چنان بود كه ابن عمر به نصر نوشته بود كه تو حارث را بى اجازهء من و اجازهء خليفه امان داده اى ، و او در كار خويش متحير مانده بود و يزيد بن احمر را فرستاده بود و دستور داده بود وقتى با حارث به كشتى نشست ، وى را به غافلگيرى بكشد . وقتى آن دو كس مقاتل را در آمل بديدند ، مقاتل بخويشتن پيش وى رفت و يزيد از او بازماند .